پنجشنبه سی ام آذر 1385
ماموریت
واقعا تجربه منحصر به فردی بود وقتی نفر اول رو از اتاق عمل آوردند چشمهاش نیمه باز بودگاهی صورتش از درد منقبض می شد و به خودش می پیچید دستش رو گرفتم تو دستم به حال خودش نبود هر وقت درد داشت دستمو رو فشار می دادنمی دونست کجاست تو اتاق تنها بودیم من اونجا ایستاده بودم و دست دیگشو نوازش می کردم و دلداریش می دادم انگار که خیلی به هم نزدیکیم در حالی که کاملا با هم غریبه بودیم و در یک لحظه من احساس پرستار بودن رو درک کردم خارق العاده بود
نفر دوم همین که چشمهاشو باز کرد شروع کرد به آه و ناله هنوز نیمه بیهوش بود واز دل دردش شاکی بود هی میگفت غلط کردم غلط کردم جالبه که ازم پرسید خانوم جان چرا دلم درد میکنه ؟
نفرسوم آرومتر بود خلاصه پایان وقت اداری من از بیمارستان اومدم بیرون که برم خونه آقایی که پشت در ایستاده بود به طرفم اومد و با خجالت حال خانومش رو پرسید بعدا فهمیدم شوهر یکی از خانومهاست راش نمی دادن تو . توی چشمهاش یه برقی بود دلواپسی ؟ نه عشق بود عشق توی چشمهاش موج میزد مطمئنش کردم که حال خانومش خوبه و رفتم به طرف خونه در حالی که خاطره یک عشق محجوب توی دلم حک شده بود . ![]()
شب که رفتم به خانومها سر بزنم حالشون خیلی بهتر بود از اتفاقهای قبل از عمل با خنده یاد میکردند وقتی حرفهای بیهوشیشون رو تعریف کردم ریسه رفتن ولی به هر حال شب یلدا تو بیمارستان بودن زیاد خوشایند نیست امیدوارم زود زود خوب بشن هم اینها هم مریضهای دیگه .
اینم از یه روز کاریه دیگه ترسناک خنده دار غم انگیز شاد و پر از عشقولانه(تقریبا آش شله قلمکار) شب یلدا خیلی خیلی خیلی (هزار تا خیلی ) بهتون خوش بگذره و
تنت به دوای طبیبان نیازمند مباد هرگز![]()

چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385
فال و حال
هر کس به غیر خداوند توکل کند خداوند او را به خود واگذارد .
ببینم شما اهل فال هستید ؟ فال دیگه هر فالی من عاشق فالم علاقمند به انواع طالع بینی چینی و هندی و . . . بر اساس سال یا روز تولد هر مجله ای که گیرم بیاد اول دنبال صفحه طالع بینیش میگردم میمیرم واسه کف بینی با حضرت حافظ هم که دوست جون جونیم باید اعتراف کنم که یک بار هم رفتم فال قهوه گرفتم ولی بین همه این ها مطلبی که در مورد پیشگویی توی یک کتاب خوندم بیشتر از همه منو تحت تاثیر قرار داد :
پیشگویی چنین است تو خواهی مرد پس به آن چه امروز می خواهی انجام بدهی بیندیش و به آن چه فردا می خواهی انجام بدهی و به آن چه در ادامه زندگی ات می خواهی بکنی .
(می خواستم عکس هم بذارم ولی نتونستم
انشا الله بعدا)
سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385
بوی خوش آشنایی
![]()
ولی به هر حال من به این میگم یک روز کاری خوب در واقع عالی. آخه چی قشنگتر از یک روز سرد بارونی شلوغ پلوغ بی سروته با جاده ای به قشنگی آینده.![]()