تبليغاتX
تا امید هست زندگی باید کرد

پنجشنبه سی ام آذر 1385

ماموریت

امروز برای رفتن سر کار لازم نبود پنجاه کیلومتر ماشین سواری کنم همینجا ماموریت بودم . ماموریتم این بود که سه تا خانومو ببرم بیمارستان برای انجام یک عمل جراحی . طفلی ها دل تو دلشون نبود مثل بچه ها به هم چسبیده بودند و برای حفظ ظاهر نخودی می خندیدن ولی وقتی برای انجام کارهای پذیرش چند دقیقه تو اتاق تنهاشون گذاشتم برگشتم دیدم دور هم جمع شدن واشکشون جاری شده (بعدا اعتراف کردن که فکر فرار هم به سرشون زده بود) از اون حال وهوا درشون آوردم و بنای شوخی گذاشتم (دلم براشون سوزید) تازه یادشون افتاده بود که فلان آشنای فلان آشناشون بعد از فلان عمل جراحی بهوش نیومده بود . . . خانوم جان نکنه دیگه بیدار نشیم . . . وقتی هم پرستار اومد تا سرمشونو وصل کنه تند تند زیر لب ورد ودعا میخوندن خلاصه درد سرتون ندم بردنشون تو اتاق عمل . . .

واقعا تجربه منحصر به فردی بود وقتی نفر اول رو از اتاق عمل آوردند چشمهاش نیمه باز بودگاهی صورتش از درد منقبض می شد و به خودش می پیچید دستش رو گرفتم تو دستم به حال خودش نبود هر وقت درد داشت دستمو رو فشار می دادنمی دونست کجاست تو اتاق تنها بودیم من اونجا ایستاده بودم و دست دیگشو نوازش می کردم و دلداریش می دادم انگار که خیلی به هم نزدیکیم در حالی که کاملا با هم غریبه بودیم و در یک لحظه من احساس پرستار بودن رو درک کردم خارق العاده بود نفر دوم همین که چشمهاشو باز کرد شروع کرد به آه و ناله هنوز نیمه بیهوش بود واز دل دردش شاکی بود هی میگفت غلط کردم غلط کردم جالبه که ازم پرسید خانوم جان چرا دلم درد میکنه ؟ نفرسوم آرومتر بود خلاصه پایان وقت اداری من از بیمارستان اومدم بیرون که برم خونه آقایی که پشت در ایستاده بود به طرفم اومد و با خجالت حال خانومش رو پرسید بعدا فهمیدم شوهر یکی از خانومهاست راش نمی دادن تو . توی چشمهاش یه برقی بود دلواپسی ؟ نه عشق بود عشق توی چشمهاش موج میزد مطمئنش کردم که حال خانومش خوبه و رفتم به طرف خونه در حالی که خاطره یک عشق محجوب توی دلم حک شده بود .

شب که رفتم به خانومها سر بزنم حالشون خیلی بهتر بود از اتفاقهای قبل از عمل با خنده یاد میکردند وقتی حرفهای بیهوشیشون رو تعریف کردم ریسه رفتن ولی به هر حال شب یلدا تو بیمارستان بودن زیاد خوشایند نیست امیدوارم زود زود خوب بشن هم اینها هم مریضهای دیگه .

اینم از یه روز کاریه دیگه ترسناک خنده دار غم انگیز شاد و پر از عشقولانه(تقریبا آش شله قلمکار) شب یلدا خیلی خیلی خیلی (هزار تا خیلی ) بهتون خوش بگذره و

تنت به دوای طبیبان نیازمند مباد      هرگز

shabe yalda

نوشته شده توسط سروش در 20:18 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385

فال و حال

امام جواد (ع) :


هر کس به غیر خداوند توکل کند خداوند او را به خود واگذارد .


ببینم شما اهل فال هستید ؟ فال دیگه هر فالی من عاشق فالم علاقمند به انواع طالع بینی چینی و هندی و . . . بر اساس سال یا روز تولد هر مجله ای که گیرم بیاد اول دنبال صفحه طالع بینیش میگردم میمیرم واسه کف بینی با حضرت حافظ هم که دوست جون جونیم باید اعتراف کنم که یک بار هم رفتم فال قهوه گرفتم ولی بین همه این ها مطلبی که در مورد پیشگویی توی یک کتاب خوندم بیشتر از همه منو تحت تاثیر قرار داد :


پیشگویی چنین است تو خواهی مرد پس به آن چه امروز می خواهی انجام بدهی بیندیش  و به آن چه فردا می خواهی انجام بدهی و به آن چه در ادامه زندگی ات می خواهی بکنی .


(می خواستم عکس هم بذارم ولی نتونستم انشا الله بعدا)


 

نوشته شده توسط سروش در 19:35 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385

بوی خوش آشنایی

 

چقدر هیجان انگیزه که آدم بدونه یک دعای مستجاب پیش خدا داره و هیجان انگیزتر وقتیه که ندونه کدوم دعاش مستجاب شده فقط امیدواره .امیدوار به خدایی که هیچوقت نا امیدش  نمیکنه آره خوب تا امید هست زندگی باید کرد.

وقتی من به دنیا اومدم قرار بود اسمم رو سروش بگذارند که چون روز عید غدیر به دنیا اومدم کنسل شد به هر حال سروش اسم مناسبی برای یک دختر نیست ولی وبم رو با این اسم

می نویسم.

امروز زیر بارش بارون پاییزی حدود پنجاه کیلو متر ماشین سواری کردم تا رسیدم سر کار هوا سرد بود ولی بخاطر تنوره کشیدن آتیش از لوله بخاری مجبور شدیم بخاری رو تا آخر وقت خاموش کنیم وده نفر هم خراب شده بودند رو تنها خط تلفنمون و می خواستن با سه چهار جا تماس فوری کاری بگیرند مسلما یوخده زمان برد تا نوبت من شد گر چه یکی از همکارهای عزیزم مدارک رو به موقع به دستم نرسوند و کارم نیمه تموم موند و یکی از مدارک شخصیمو هم گم کرد و موقع برگشتن سرویس نیومد دنبالمون و مجبور شدیم تو سرماهاهاها قندیل زده برگردیم خونه ولی به هر حال من به این میگم یک روز کاری خوب در واقع عالی. آخه چی قشنگتر از یک روز سرد بارونی شلوغ پلوغ بی سروته با جاده ای به قشنگی آینده.

 

 

 

نوشته شده توسط سروش در 21:9 |  لینک ثابت   •