دوشنبه بیست و پنجم دی 1385
غربت
هيچوقت روزي رو که از دانشکده فارغ التحصيل شدم فراموش نمي کنم يادمه که دستهامو باز کردم ويک نفس عميق کشيدم وگفتم که مي خوام دنيا رو تغيير بدم آخه من يک نيرو ي تازه نفس پر انرژي با هزار تا فکر نو بودم ولي بعد چند وقت متوجه شدم که ظاهرا دنيا علاقه اي به تغيير کردن نداره چون من به هيچ کاري دعوت نشدم؟!خيلي اين در و اون در زدم ولي از کار خبري نبود که نبود ... بالاخره يک شب قبل از خواب گفتم خدايا کاش يک کار پيدا مي کردم حتي اگه اون سر دنيا باشه(که منظورم اون سر ايران بود)غافل از اين که تو وبلاگ خدا جون هيچ کامنتي نخونده باقي نمي مونه بله خدا جون صداي منو شنيد وتکرار کرد اون سر دنيا بعد لبخند زد ودستور داد بفرستيدش به يک منطقه محروم ولي خيلي دور نباشه آخه ما بندمونو مي شناسيم دلش خيلي نازکه...
صبح که از خواب بيدار شدم وخبر استخدام شدنمو شنيدم فقط خدا ميدونه که چقدر خوشحال شدم البته اسم شهري که توش استخدام شده بودم رو نمي تونستم درست تلفظ کنم چون قبلا به گوشم نخورده بود ولي تصميم گرفتم صداش کنم شهر آرزوها ...
وقتي براي اولين بار وارد شهر آرزوها شدم توي همون ساعات اول خودمو راضي کردم که صداش کنم دهکده آرزوها وبه دنبال يک ساختمون شيک گشتم که قرار بود اداره کل ما باشه البته وقتي وارد ساختمون مسکوني فسقلي شدم که چفت درچفت ميز توش چپونده بودند بيشتر ياد بخشداري برره افتادم
نمي دونم تا حالا شده توي يک منطقه محروم کار وکمي اون طرفتر (حدود پنجاه کيلو متر ) زندگي کنيد ؟ اگه اينطوره حتما مي دونيد که کار کردن توي اين مناطق چه مزيتهايي داره.
منظورم مبلغي که توي فيش حقوقتيون به عنوان محروميت از تسهيلات زندگي مي گيريد نيست (که پول سرويستون هم نميشه) يا دو برابر مناطق ديگه مرخصي رفتن هم نيست نه نه نه ...
منظورم لذتيه که از کار کردن توي اين مناطق مي بريد آخه مردم اينجا حتي تو شهر خودشون خيلي غريبن خونگرم ومهربون مردمي که سالهاست دارن اينجا در عين محروميت زندگي مي کنن بدون اينکه کسي حتي اسم شهرشونو شنيده باشه وخوشحال ميشيد که اينجاييد . حالا که فکر مي کنم مي بينم دهکده آرزوهامو خيلي خيلي دوست دارم ...
فقط اينجا يک مشکل کوچيک هست که اونم غم غربته (مخصوصا اگه اهل يگانه شهر عشق باشيد)
البته غم که نه...
چون غمت را نتوان يافت مگردر دل شاد به اميد غم تو خاطر شادي طلبيم

در پايان از دوستان گلي که کامنت گذاشتند و حتي اين وبلاگو لايق لينک کردن توي وب قشنگشون دونستن تشکر ميکنم متاسفانه من فعلا از روي کامنتها نمي تونم وارد آدرس وبها بشم ... انشا الله در اولين فرصت از خجالتتون در ميام. شاد باشيد![]()
جمعه هشتم دی 1385
خانه ای که در این نزدیکیست
شش ماه از شبهای زندگی من پر ستاره تر از بقیه شبهای عمرم هستند آخه من این شبها رو با حدود بیست تا پسر بچه شیطون وناز ودوست داشتنی گذروندم کوچولوهایی که رسم عاشقی رو به من یاد دادند . این گل پسرها توی یک خونه خصوصی نگهداری از کودکان بی سرپرست زندگی میکنند که ما بین خودمون بهش میگیم خونه فرزندان . . .
هیچوقت شبهای اول با هم بودنمون رو فراموش نمیکنم هم پسرها تازه از بهزیستی به خونه آورده شده بودند وهم من تازه توی خونه مشغول به کار شده بودم نمی دونم توی اون شبها من بیشتر غریب بودم یا پسرها ،پسرهایی که یا هرگز خونواده داشتن رو تجربه نکرده بودند یا توی ذهن کوچیکشون پر بود از خاطرات متشنج خونواده ای که در نهایت رهاشون کرده بود . هر چی که بود بچه ها از اومدن به این خونه خیلی خوشحال بودند وسردرگمی وعدم درکشون از این تغییر مکان زیر لایه هایی از شلوغی وشیطنت وبازی وسر وصدا مخفی مونده بود . جریاناتی داشتیم اون شبهای اول هیچ چیزی از دست بچه ها در امون نمی موند و همه چیز براشون تازگی داشت یادم میاد که قبل از خواب براشون قصه میگفتم ولالایی می خوندم واین زمانی بود که با همه تخسی وشیطنتشون ساکت میشدند وبعد به خواب میرفتند وقتی که توی خواب نگاهشون می کردم باورم نمی شد که این صورتهای معصوم ودوست داشتنی بتونندتو بیداری اینقدر شیطونو پر سر صدا باشند . . .
شاید ندونید چه احساسی داره وقتی بچه ای که داره از خواب بیهوش میشه خودشو بزور بیدار نگهدار تا خاله بیاد و بهش شب بخیر بگه ، یا وقتی از نیمه شب گذشته بطرف کوچولوی سه سال ونیمه ای که با میله های تختش بازی میکنه برید و بگید بسه دیگه بگیر بخواب واون بهتون بگه خاله من مامانمو گم کردم وحالا هر چی می گردم نمی تونم پیداش کنم ،یا وقتی صبح کنار تخت بچه ها می شینید تا تختشونو مرتب کنند وهر کی رو که کارش تموم شده با یک بوسه برای شستن دست وصورت روانه میکنید ویهو می بینید شیفت کاریتون تموم شده حاضر میشید ومیرید که یکی از بچه ها دوون دوون خودشو به دم در می رسونه ومیگه خاله منم تختمو مرتب کردم شما می گید آفرین ومی خواین خداحافظی کنید که بچه با خجالت می گه آخه خاله منو نبوسیدی ،یا بچه مشکل داری که همیشه تو نقاشی هاش برداشت سیاهش رو از دنیای آدم بزرگها با کشیدن درخت سیاه گل سیاه رود خونه سیاه وآدمهای سیاه نشون میده بعد از چند ماه براتون یک تصویر از بخشندگی امام حسن (ع) رو بکشه امامی که لباس سبز پوشیده وبجای سر یک خورشید طلایی روی تنش میدرخشه . . .
هیچ می دونید که حالا تعداد خونه های خصوصی نگهداری از این بچه ها بیشتر از تعداد مراکز بهزیستی شده و توی هر شهر یا هر کوچه پس کوچه ای میشه یکی از این خونه ها رو پیدا کرد شاید یکی از این خونه ها همین حالا در همسایگی شما باشه فقط کافیه بگردید حتما پیداش میکنید![]()

چهارشنبه ششم دی 1385
بازی پس از شب یلدااااااااااا !
اعترافات منتشر نشده (معرف : ثمانه جون مامان مهدیار)
۱-خیلی دهنم قرصه اگه بهم بگن مطلبی رو لو ندم یا خودم تشخیص بدم بهتره دیگران چیزی ندونند . . . عمرا که حرف بزنم
(البته این ماده استثنائاتی هم داره . . . )![]()
۲-اینو خودمم تازه فهمیدم که شوخی و جدیم زیاد از هم قابل تشخیص نیستند گاهی مطلبی رو به شوخی میگم طرف حسابی جدی میگره وکلی کاسه کوزه سرمن طفلک میشکنه حالا بیا و درستش کن
البته برای سر کار گذاشتن خوبه ولی وقتی می خوام عمدی این کارو بکنم خندم می گیره(دروغگوی خوبی نیستم) چند باری هم که موفق شدم بعد از اینکه طرف فهمیده قضیه شوخی بوده اجداد خدا بیامرزمو آورده جلوی چشمم
۳-روی خواب هام خیلی حساب میکنم پیش نیومده اتفاق مهمی خوب یا بد تو زندگیم بیفته وقبلا خوابشو نبینم یا در مورد کارهایی که انجام میدم و . . . یکی از با ارزش ترین کتاب هام کتاب تعبیرخوابیه که از بابابزرگم روحش شاد بهم رسیده و من در حقیقت خیلی بهش وابسته ام
۴-خدا نکنه سر نطقم با یکی باز بشه توی یک سفر پانزده ساعته شبانه با اتوبوس این اتفاق با خانم بغل دستیم افتاد که اگه نیمه های شب بهمون تذکر نمی دادند
تا صبح بیدار می موندیم تازه یادمون رفت اسم همو بپرسیم . . . خدا نکنه سر نطقم با یکی باز نشه دور دنیا رو هم که با هم بگردیم لام تا کام حرف نمیزنم
۵-اگه بشه گفت که موفقیتهایی هر چند هم کوچیک تو زندگی داشتم رمزش فقط وفقط یک چیزه امید مطلقم به خدا ![]()
وحالا معرفی میکنم : یکای عزیزـ آقا ایمانـ سعید خان ـ ابرآسمون ـ یه بنده خدا
این دوستان طبق قوانین بازی میتونند پنج چیزی رو که دیگران در موردشون نمیدونند توی وبشون بنویسند . ![]()
دوشنبه چهارم دی 1385
با من حرف بزن
مدتی پیش مشکلی داشتم که باگذشت زمان برطرف نشده بود مادرم از روی دلسوزی وحرف خاله خان باجی ها تصمیم گرفته بود منو ببره پیش یک رمال (یا فالبین نمیدونم)تا مشکلمو حل کنه . رفتن پیش رمال شاید جالب به نظر میرسید ولی این که اون بتونه مشکلمو حل کنه برام غیر قابل قبول بود
بنابراین گفتم به هیچ وجه حاضر نیستم بیام . گذشت تا خاله بزرگم اومد خونمون ومامان خانوم دست به دامن ایشون شدن تا بنده رو از خر شیطون بیارن پایین از خالم سن و سالی گذشته بنابراین وقتی بهم اصرار کرد نتونستم روشو زمین بندازم وقبول کردم
و قرار شد عصر همون روز بریم پیش طرف ولی وقتی رفتم تو آشپزخونه تا چای بریزم سرمو گرفتم بالا و گفتم ببین خدا جون اگه خودت مشکلمو حل کنی چرا مجبورم کنند دست به دامن بنده هات بشم
. . . از قضا اون روز عصر هم خاله جون و هم مامان خانوم موضوع رو فراموش کردند ودر واقع مساله کلا منتفی شد . . .
چند وقت بعد از این جای همتون خالی توی حرم آقا امام رضا (ع) نشسته بودم کنارم چند نفر دور یک خانوم جمع شده بودند شنیدم که خانم برای رفع مشکل دعایی رو بهشون یاد می داد توجه نکردم دوباره خانومه حرفش رو تکرار کرد واسم مشکل منو برد باز توجه نکردم دوباره شنیدم خانومه مشکل منو می گه و دعایی رو برای رفعش توصیه میکنه یک دفعه به خودم اومدم واز اونجایی که معتقدم هر اتفاقی که تو زندگی میافته حتما دلیلی داره وتصادفی در کار نیست
به این نتیجه رسیدم که خدا می خواد دعا کنم .
دعای غریبی نبود خودم خیلی وقتها می خوندمش ولی همین که رسیدم خونه دوباره خوندمش واز مامانی هم خواستم برام دعا کنند . . . فکر می کنید چی شد ؟ خدا مشکلمو حل کرد با دستهای خودش و الحق که چه زیبا هم حل کرد ![]()
اگه دلتون میخواد دعا کنید وبا خدا حرف بزنید
بخاطر اینه که خدا توی دلتون طنین انداخته با من حرف بزن
اگه خدا می خواد باهاش حرف بزنید
بخاطر اینه که میخواد جوابتونو بده
اگه خدا می خواد جوابتونو بده
بخاطر اینه که دلتون شکسته
آخه خدا تحمل دل شکستگی بنده هاشو نداره ![]()
یکشنبه سوم دی 1385
امروز ...
امروز یکی از دوستهام توی هوای سرد رفته بود کتابخونه تا کتابی رو که خیلی دنبالش بودم برام امانت بگیره![]()
امروز یکی از راننده های ادارمون راهش رو دورتر کرد تا منو برسونه بانک![]()
امروز توی بانک هفت نفر که مدتها بود توی صف ایستاده بودند نوبتشونو به من دادند تا به سرویسم برسم ودر جواب تشکرم فقط گفتند خانومها همیشه مقدمند![]()
امروز مامان مهربونم بهم تلفن کرد که موقع برگشتن مواظب باشم جاده ها لغزنده اند ![]()
امروز خدای مهربون درهای رحمتش رو باز کرده ودونه های برف وبارون با هم از آسمون میباره![]()
امروز از رادیو شنیدم که خدا بعضی روزها رحمتشو دو قبضه میکنه![]()
امروز سردی هوا قلب آدمها رو گرمتر کرده![]()
امروز اونقدر قشنگه که نمیتونم توصیفش کنم به قول آنی حیف از آدمهایی که هنوز به دنیا نیومدن تا امروزو ببینن![]()

