پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
جریان چیست عزیز من ؟
۱- در پس دردم
سوسویی می بینم
میشه تو باشی ؟
در پس ترسم
چیزی نهان است
میشه تو باشی ؟
در پس این رویا
رویایی دیگر مرا می خواند
میشه تو باشی ؟
۲- در پس فکرم
انعکاس سکوت را می بینم
میشه من باشم ؟
در پس پرده
نگاه های فرزانه ای به من خیره شده اند
میشه من باشم ؟
درپس هر صورتی
که داشته ام و فرو ریخته
چیزی انتظار می کشد
که نام واقعی مرا صدا بزند
در پس این زندگی در حال اتمام
کسی دارد به دنیا می آید
میشه من باشم ؟
۳- حس می کنم کسی دست مرا می گیرد
آن زمان که در حال سقوطم
میشه خدا باشه ؟
من منبعی از نور می بینم
که در خلا است
میشه خدا باشه ؟
" جریان چیست عزیز من؟ "
با درماندگی می گریم
آیا باور کنم
جوابی که می شنوم ؟
" آری ، این منم
آری ، این تویی
آری ، این ماییم
آری ، این خداست . . . "
دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385
کتاب زندگی
خوب وقتی مجبور باشی تا اواسط آبان ماه کولر روشن کنی معلومه که از اواسط بهمن هم باید به فکر رخت ولباس عید باشی ! عجب حال و هوایی داره این روزها . بهاری ،دلپذیر ، گرم ، ملایم مثل نسیم ، روح افزا مثل امواج کوچک دریا فقط بدون زیبایی های بهار ، بدون جوانه ، بدون شکوفه . ولی به هر حال من کاملا هوایی شدم و مثل هر بهار دیگه ای احساس شادابی می کنم انگار که تازه متولد شدم . یادمه یکسال توی یک نشریه با یک هنرمند مصاحبه کرده بودند اون خانوم در مورد بهار گفته بود : هر سال در بهار کتاب زندگی رو از نو دوره می کنم چقدر زیبا . درسته منم همین کار رو می کنم دوره دوباره ودوباره کتاب زندگی همیشه هم برای شروع تقویم سالی رو که پشت سر گذاشتم مرور می کنم . خاطراتی که در زمان خودشون معمولی و پیش پا افتاده به نظر می رسید حالا هر کدومشون یک برگ ویک درس از دفتر زندگی من شدند تلخ یا شیرین به هر حال آموزنده !نکته جالب توی برگه های زندگیم مشکلاتیه که توی بعضی از صفحات نوشتم وبا تمام وجود براش نگران بودم و آرزو کردم روزها زودتر بگذرند تا با مرور زمان سراغ مشکلم بیام و از این که می بینم حل شده خوشحال بشم و جالبتر اینه که ممکنه توی صفحات زندگیم آرزویی برآورده نشده باشه (از روی حکمت ) ولی مشکلی حل نشده باقی نمونده !!! هیچ وقت . و هر بار با برگشتن به صفحه مشکلات (اگه اصلا یادم بمونه ) و بادآوری دلواپسی و ناراحتی هام فقط لبخند به لبم اومده واقعا هم خنده داره
ولی خوب چی بگم که تا یک مشکل سراغم میاد درس به این بزرگی رو فراموش می کنم و آه از نهادم بلند میشه
ای داد بیداد ! کاش یادم باشه قبل از اینکه با کوچکترین ناراحتی اعصابم کش بیاد و دور دست وپام بپیچه غم و دلواپسی ناشی از مشکلم رو بنویسم (انگار که یک اس ام اس خنده دار برای آینده میفرستم ) و ایمان داشته باشم که خدایی که همه امیدم به اونه داره با لبخند نگاهم میکنه و میگه ببینم نمره ات توی این امتحان چند میشه ؟
پ.ن (الف): آخر هفته یک امتحان مهم از یک جزوه قطور دارم اومدم که برم توی سایت دانشگاه وسوسه شدم یک سری هم به کامنتهام بزنم و این شد که با تشویق بعضی از عناصر شیطون هوس آپ کردن به سرم زد و وای به حالم اگه با این وقت کم بیفتم ![]()
پ.ن(ب): آرزو نمی کنم سال آینده براتون بدون مشکل باشه آرزو می کنم سال آینده از هر سال دیگه ای قویتر باشید ![]()
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
رویایت را با من بگو
همه آدمها توی زندگیشون رویاهایی دارند که گاهی بهشون فکر می کنند یا حتی می بیننشون به امید روزی که تبدیل به واقعیت بشن . منم چند تا رویای قشنگ دارم که دوست دارم یکیشو بنویسم رویایی که اونقدر شیرین و زیباست که گاهی خودم هم شک می کنم بالاخره رویاست یا واقعیت داره...
می بینم که تا دارم توی راهی بطرف جلو میرم بعد از دور یک نور می بینم سرعتمو بیشتر میکنم واز نقطه نورانی چشم بر نمی دارم تا جلوی چشمهام شکل می گیره وتبدیل میشه به یک گنبد طلایی با گلدسته هایی به بلندی اسمون نمی دونم سلام کردن یادم می مونه یا نه فقط شروع می کنم به دویدن من به طرف حرم می دوم حرم به طرف من می دوه و در یک چشم به هم زدن به هم میرسیم بعد من حرمو بغل می کنم وحرم منو بغل می کنه از اینجا به بعد خیلی سبک میشم اونقدر که به پرواز در میام از روی صحن ها ، رواق ها و شبستان ها میگذرم ومیرسم جلوی ورودی ضریح از سمت پایین پا (همیشه از سمت پایین پا) به ضریح نگاه می کنم ، امام رضا رو نمی بینم ولی می دونم که اونجا نشستن ومثل همیشه با ورودم لبخند میزنن و من مثل همیشه موقع ورود گریه ام می گیره قبل از این که چیزی بگم یا حتی چیزی بخوام آقا دست کرمشون رو می کنن تو جیب رافتشون ویک برات به من میدن از اونهایی که به همه زائرهاشون میدن حتی به بچه های توی قنداق . بعد از این فرقی نمی کنه چقدر طول میکشه یک ساعت ، چند ساعت یا حتی چند روز چیزی یادم نمییاد چون لحظات مثل باد میگذرن یا شاید متوقف میشن ... فقط میبینم دارم بر می گردم ولی حتی وقتی از حرم بیرون میام باز هم احساس سبکی می کنم اونقدر سبک که انگار بخشی از وجودم رو توی حرم جا گذاشتم شاید دلمو ...
یادم میاد یک بار تو حرم شنیدم که اگه بعد از بیرون آمدن از حرم برات آقا رو تو آتیش کارهای بدمون نسوزونیم می تونیم این جمله رو توش بخونیم
((از آتش جهنم در امان باشد . در پناه امام هشتم )) و آرزو می کنم کاش بتونم یکی فقط یکی از این برات ها رو تا قبل از مردنم سالم نگه دارم ...
یکی از دوستان عزیز توی وبلاگ قشنگشون جادوی فکر بزرگ از خواننده ها خواسته بودند که بجای نظر یکی از آرزوهاشون رو بنویسند شما هم اگه دوست داشتید یکی از رویاهای شیرینتون رو بنویسید .آرزو میکنم رویاهاتون به حقیقت تبدیل بشن ![]()
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385
کشتی نجات
دوباره ماه محرم رسید ماهی که ما با دستهامون به سینه هامون می کوبیم تا این قلبهای خفته رو از خواب بیدار کنیم... دوباره کشتی امام حسین (ع) بر دریای زندگی ما پدیدار شده و ندا سر داده هل من ناصر ینصرنی آیا کسی هست که مرا یاری کند آیا ما امسال امام حسین(ع) رو یاری خواهیم کرد آیا امسال سوار کشتی نجاتش خواهیم شد ...
این صحبتها رو سال پیش توی یکی از مجالس ماه محرم از یک سخنران شنیدم و فکر نمی کنم هیچوقت فراموششون کنم عزاداریهاتون مقبول![]()
دوشنبه دوم بهمن 1385
تولد در تولد (2)
شانس اینکه بچه ای توی بهمن ماه بدنیا بیاد حدود یک دوازدهمه و اگه جمعیت ایران رو درست حدس زده باشم میشه حدودا ششصد هزار نفر متولد بهمن توی ایران . پس بهمنی ها تولدتون مبارک
شما چطور شما هم بهمنی هستید ؟ توی فامیل ما متولد بهمن بودن یه جورایی مده . بنابراین تصمیم گرفتم بعنوان هدیه تولد همه عزیزان بهمنی یه بخش فالنامه توی وبلاگ راه بندازم . . .
طالع بینی متولدین بهمن ماه :
شما در این ماه احتمالا چند تا کادو دریافت میکنید
خوب اگه کادویی نگرفتید نگران نباشید چون ممکنه چندین پیام تبریک صمیمانه دریافت کنید
البته اگه کسی بهتون تبریک هم نگفت اصلا نگران نشید و فکرهای بد بد نکنید (از قبیل هیییشکی منو دوست نداره)
چون حتما یک آرزوی برآورده شده دارید
هدیه ای از طرف خدا جون که بیشتر از هر کسی توی این جهان از به دنیا اومدن شما خوشحاله
پس دعا کردن یادتون نره و تولدتون مبارک باشه
کاشکی که صد ساله شین نه صد وبیست ساله شین نه صد وبیست سال کمه همیشه زنده باشین
پ.ن(الف) : برای مطالعه تولد در تولد (1) به وبلاگ این نفس من بیده مراجعه فرمایید .
پ.ن(ب): من برای بلاگفایی ها نمی تونم کامنت بذارم ولی همه پستهاشونو می خونم و دلم برای اونهایی که هر روز امتحان دارن کبابه

