تا امید هست زندگی باید کرد
بسم الله الرحمن الرحیم
یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386
یک روز غیر معمولی !!!
نمي دونم چرا هزار نفر بهم ميگفتن حاضر بشو و برو بيرون . ساعت از شش بعد از ظهر گذشته بود و هوا تاريک شده بود کسي خونه نبود مي خواستم منتظر بمونم تا دسته جمعي بريم ولي فکر کردم زود ميرم و چند تا خريد کوچولو ميکنم و برميگردم تو راه برگشت يکي از دوستام بهم تلفن کرد يک احساسي داشتم انگار که کسي رفته تو نخم ولي زود فراموش کردم حرفهام که تموم شد گوشي رو گذاشتم تو کيفم و بعد مدتي وارد کوچه فرعي خودمون شدم وسط کوچه که رسيدم احساس کردم يک موتوري بهم نزديک ميشه دلم هري ريخت پايين بقيه ماجرا سريع اتفاق افتاد کيفم رو قاپ زد و رفت ... من خيلي ترسيدم تا بخودم اومدم ديدم کار از کار گذشته کسي توي کوچه نبود که ازش کمک بخوام گرچه يک جيغ زدم
فوري رفتم خونه و به 110 تلفن کردم ...
شب خيلي بدي بود خيلي ترسيدم و چيزي يادم نبود که براي پليس تعريف کنم(اولين بار بود که مي رفتم کلانتري ) نه شماره اي از موتور نه مشخصات موتور يا سارق در حاليکه هميشه فکر ميکردم اگه همچين اتفاقي بيفته اول توجه آدم به شماره ماشين يا موتور جلب ميشه ...
در مورد نکات ايمني هم وقتي تو مشهد بوديم بيشتر مراقب بودم(مثلا کيف رو طرف ديوار حمل کنيم و از اين حرفها) ولي فکر نمي کردم تو شهر هاي کوچيک هم ازين خبرها باشه خوب اين شد يک تجربه اون هم از نوع بدش تا ببينيم چي پيش مياد و خدا چي ميخواد ...
فکر کنم این اتفاقات هر چند وقت یکبار میفته که حواسمونو جمع کنیم حواس شما که جمع هست توصیه های ایمنی رو جدی بگیرید
پ.ن.1 این جریان مال حدود یک هفته پیش بود الان ماجرا رو فراموش کردم و حالمم خوبه برای شونصد هزار نفر هم تعریفش کردم شما آخرین نفرید
پ.ن. 2 من برای دوست خوبم زایر بقیع نمی تونم کامنت بذارم . ( نمی دونم چرا . مطالب ارسال نمیشن )ولی همه پستهای قشنگشون رو میخونم
شب خيلي بدي بود خيلي ترسيدم و چيزي يادم نبود که براي پليس تعريف کنم(اولين بار بود که مي رفتم کلانتري ) نه شماره اي از موتور نه مشخصات موتور يا سارق در حاليکه هميشه فکر ميکردم اگه همچين اتفاقي بيفته اول توجه آدم به شماره ماشين يا موتور جلب ميشه ...
در مورد نکات ايمني هم وقتي تو مشهد بوديم بيشتر مراقب بودم(مثلا کيف رو طرف ديوار حمل کنيم و از اين حرفها) ولي فکر نمي کردم تو شهر هاي کوچيک هم ازين خبرها باشه خوب اين شد يک تجربه اون هم از نوع بدش تا ببينيم چي پيش مياد و خدا چي ميخواد ...
فکر کنم این اتفاقات هر چند وقت یکبار میفته که حواسمونو جمع کنیم حواس شما که جمع هست توصیه های ایمنی رو جدی بگیرید
پ.ن.1 این جریان مال حدود یک هفته پیش بود الان ماجرا رو فراموش کردم و حالمم خوبه برای شونصد هزار نفر هم تعریفش کردم شما آخرین نفرید
پ.ن. 2 من برای دوست خوبم زایر بقیع نمی تونم کامنت بذارم . ( نمی دونم چرا . مطالب ارسال نمیشن )ولی همه پستهای قشنگشون رو میخونم
نوشته شده توسط سروش
در 22:53 | لینک ثابت
•
پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386
یک روز معمولی
ما هر روز صبح توي سرويس از خونه تا محل کار يک ريز حرف ميزنيم که اين باعث ميشه راننده سرويسمون که کارمند يک اداره ديگه است فقط از روي کنجکاوي و اينکه بفهمه تو اداره ما چي ميگذره يک کمي گوشهاشو تيز کنه البته اگه از توي سر و صداي ماشين (پيکان مدل حدودا 54 )که ما صداش ميکنيم رخش چيزي دستگيرش بشه به اين ترتيب امورات هممون ميگذره . ولي بعد از عيد ديگه حس و حال حرف زدن نيست آخه چند وقته که به دير خوابيدن ودير بيدار شدن عادت کرديم و وارد سرويس شدن همان و خوابيدن تا مقصد همان امروز همه تو خواب ناز بوديم که راننده طفلي هم جو گير شده بود و رفته بود تو چرت و نزديک بود همگي با يک غلت شاعرانه روي گل و گياه خوشگل کنار جاده همچين جان به جان آفرين تسليم کنيم ...
اين روزها هوا اينجا آفتابي و بهاريه ولي يک خورده سرما سرماست. صبح که وارد اداره شديم لرزمون گرفت آخه مسوول بخاري ها( يک جور پست اداري!) فکر کرده بود هوا گرمه و بخاري ها رو روشن نکرده بود ما هم رفتيم تو حياط و لب حوض نشستيم تا آفتاب بگيريم و اتاقها گرم بشن . اين حوض وسط حياط ادارمون با چهار تا باغچه کوچيک احاطه شده . اسفند ماه ه اومدند و به باغچه ها رو سر و سامون دادن و براي ارتقاء فرهنگ سبزي کاري بين مردم توشون سبزي کاشتن که هنوز حسابي سبز نشدن سر صبحي به سرمون زد علفهاي هرز رو وجين کنيم تا سبزي ها بهتر رشد کنند که پونه هاي کنار باغچه رو کشف کرديم
جاتون خالي صبحونه نون و پنير و پونه خورديم به قول روجا جون دلخوشي هاي زندگي کم نيستند ...
خلاصه که امروز روز پر کاري بود اول سال کلي کار ريخته سرمون و يک جورايي رسمون کشيده ميشه توي اين شلوغ بازار به فرمهاي آقاي غلامي کارمند يکي از ادارات زير مجموعمون بد جوري نياز داشتم خودمو کشتم بهم ماشين ندادند تا برم سر وقتش هر چي هم تماس گرفتم تلفنشون قطع بود ،يکي از همکارها نميدونم از چه مجرايي با آقاي غلامي تماس گرفته بود و فرمهاي خودش رو خواسته بود (به منم چيزي نگفته بود نامرد) آخر وقت که آقاي غلامي اومد به جاي فرمهاي همکارم اشتباهي فرمهاي منو آورده بود
روز پنجشنبه و اين همه کار و درد سر (که نميشه همشو بنويسم وگرنه ميذاريد ميريد) بنابراين ساعت 12 به اين نتيجه رسيديم که خيلي کار کرديم و بخودمون حق داديم که جيم بشيم ولي از بد روزگار رييس محترم مچمون رو گرفتند ما هم در حالي داشتيم پاس مينوشتيم با زبون بي زبوني گفتيم حالا پاسو کي داده کي گرفته رييس محترم هم با زبون بي زبوني گفتند خوب حالا منم يک در ميون رد ميکنم ديگه
دلم ميخواست اتفاقات بعد از ظهر رو هم بنويسم ولي مثل اينکه زيادي حرف زدم پس عيدتون مبارک باشه و عيدي گرفتن يادتون نره (فردا يکي از چهار روز پر فضيلت براي روزه گرفتنه اگه تونستيد التماس دعا )
زير نويس تبليغاتي : وبلاگ هم نفس بگي نگي تازه کارشو شروع کرده وقت کردين يک سري بزنين
اين روزها هوا اينجا آفتابي و بهاريه ولي يک خورده سرما سرماست. صبح که وارد اداره شديم لرزمون گرفت آخه مسوول بخاري ها( يک جور پست اداري!) فکر کرده بود هوا گرمه و بخاري ها رو روشن نکرده بود ما هم رفتيم تو حياط و لب حوض نشستيم تا آفتاب بگيريم و اتاقها گرم بشن . اين حوض وسط حياط ادارمون با چهار تا باغچه کوچيک احاطه شده . اسفند ماه ه اومدند و به باغچه ها رو سر و سامون دادن و براي ارتقاء فرهنگ سبزي کاري بين مردم توشون سبزي کاشتن که هنوز حسابي سبز نشدن سر صبحي به سرمون زد علفهاي هرز رو وجين کنيم تا سبزي ها بهتر رشد کنند که پونه هاي کنار باغچه رو کشف کرديم
خلاصه که امروز روز پر کاري بود اول سال کلي کار ريخته سرمون و يک جورايي رسمون کشيده ميشه توي اين شلوغ بازار به فرمهاي آقاي غلامي کارمند يکي از ادارات زير مجموعمون بد جوري نياز داشتم خودمو کشتم بهم ماشين ندادند تا برم سر وقتش هر چي هم تماس گرفتم تلفنشون قطع بود ،يکي از همکارها نميدونم از چه مجرايي با آقاي غلامي تماس گرفته بود و فرمهاي خودش رو خواسته بود (به منم چيزي نگفته بود نامرد) آخر وقت که آقاي غلامي اومد به جاي فرمهاي همکارم اشتباهي فرمهاي منو آورده بود
روز پنجشنبه و اين همه کار و درد سر (که نميشه همشو بنويسم وگرنه ميذاريد ميريد) بنابراين ساعت 12 به اين نتيجه رسيديم که خيلي کار کرديم و بخودمون حق داديم که جيم بشيم ولي از بد روزگار رييس محترم مچمون رو گرفتند ما هم در حالي داشتيم پاس مينوشتيم با زبون بي زبوني گفتيم حالا پاسو کي داده کي گرفته رييس محترم هم با زبون بي زبوني گفتند خوب حالا منم يک در ميون رد ميکنم ديگه
دلم ميخواست اتفاقات بعد از ظهر رو هم بنويسم ولي مثل اينکه زيادي حرف زدم پس عيدتون مبارک باشه و عيدي گرفتن يادتون نره (فردا يکي از چهار روز پر فضيلت براي روزه گرفتنه اگه تونستيد التماس دعا )
زير نويس تبليغاتي : وبلاگ هم نفس بگي نگي تازه کارشو شروع کرده وقت کردين يک سري بزنين
نوشته شده توسط سروش
در 21:51 | لینک ثابت
•
چهارشنبه یکم فروردین 1386
آغازی دیگر
سایه حق
سلام عشق
سعادت روح
سلامت تن
سر مستی بهار
سکوت دعا
سرور جاودانی
هفت سین خانه دلتان باد
سال نو مبارک ایامتان سبز

نوشته شده توسط سروش
در 9:41 | لینک ثابت
•
