تبليغاتX
تا امید هست زندگی باید کرد

پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386

کنار رود اترک نشستم و گریستم

با یکی از دوستهام قرار گذاشتیم که هر ماه یک هزینه برای خرید کتاب کنار بذاریم و کلی هم براش برنامه ریختیم ، ولی خوب مثل خیلی از برنامه های دیگه بهش عمل نکردیم . حالا این ماه پول کم آوردم ،هزینه اضافه پیش اومد ، ال شد ، بل شد و خلاصه هزار و یک دلیل برای نخریدن کتاب و هر وقت عذاب وجدان می گرفتم می گفتم خوب کتابخونه که هست پس عضویت توی چهار تا کتابخونه به چه دردی می خوره ... ولی هنوز هم کتاب یکی از هدیه های اصلیه که به دوستام میدم و اون روز خاص به مناسبتی تصمیم داشتم کتاب "کنار رود پیدرا نشستم و گریستم "  رو برای یکی از دوستام هدیه بخرم (مدتها بود می خواستم بخرمش ولی نشد و فکر کردم بعدا می تونم از دوستم امانت بگیرم و بخونم ) ولی بین تمام کتابهای جیبی " پائولو " این یکی ورقهای کاهی داشت ، که چون می خواستم هدیه بدم از خریدنش منصرف شدم و یک کتاب دیگه خریدم ...

گذشت تا یکی از اون روزهایی رسید که حسابی دمق بودم و ساعات سختی رو گذرونده بودم . بعداز ظهر باید می رفتم کلاس ورزش ولی اصلا حوصله اش رو نداشتم تصمیم گرفتم برای دلجویی از خودم ،خودمو ببرم بیرون و بگردونم و یک هدیه هم برای خودم بخرم ( وقتی دختر خوبی باشم یا تو لحظات سخت صبر کنم برای خودم جایزه می خرم ) و نمی دونم چرا هوس کردم برای خودم کتاب بخرم . از قضا کتاب فروشی مربوطه از سری کتاب های جیبی پائولو فقط همین کنار رود پیدرا رو داشت و چند تا دیگه که قبلا خونده بودم ، پس خریدمش ...

عمیقا معتقدم هر وقت کتابی می خونم یا فیلمی می بینم یا حرفی می شنوم یا ... دارم یک پیام دریافت می کنم . الان این پیام اومد چون الان بهش احتیاج داشتم نه قبل از این یا بعد از این زمان . در مورد این کتاب هم همین فکر رو می کردم ولی بعد از خوندن یکی دو  فصل واقعا شوکه شدم دیگه انتظار این رو نداشتم انگار داشتم داستان خودم رو می خوندم ، بالاخره نفهمیدم من پیلار بودم یا پیلار من بود ؟! پیلار رفت کنار رود کودکیش ، جایی که خیلی ازش خاطره داشت ، و گریه کرد ، گریه کرد "باشد که اشکهایم تا دوردست ها جاری شوند "

شاید وقت اون رسیده که من هم برم کنار رود کودکیم  "اترک"  و گریه کنم . قبل از این که من به دنیا بیام پدر بزرگم کنار رود اترک دفن شده بود زیر یک تپه . بچه که بودم گاهی مادرم روزهای جمعه ما رو می برد کنار رود اترک ، به اون گورستان قدیمی . رفتن روی سنگ های قبر مجاز نبود ولی مادرم اجازه می داد بریم روی تپه پدر بزرگ . بعد از این که حسابی از سر و کول پدر بزرگ بالا می رفتیم (خدا رحمتش کنه ) ، کنار رود اترک می نشستیم وبه صدای باشکوه آب گوش می کردیم . دیگه کم کم اترک رو از یاد برده بودم شاید وقتش رسیده که برگردم و کنارش بشینم و گریه کنم ، باشد که اشکهایم تا دور دستها جاری شوند ... 

براي آخرين بار
خدا کنه بباره
تو اين شب کويري
يه قطره از ستاره
هميشه بودي ومن
تو رو نديدم انگار
بگو بگو که هستي براي آخرين بار
وقتي دوري تنهايي نزديکه
قلبم بي تو مي ترسه تاريکه
چه لحظه ها که بي تو
يکي يکي گذشتند
عمرمو بردند اما
يک لحظه برنگشتند
تو چشم من نگاه کن
منو به گريه نسپار
حالا که با تو هستم
براي اولين بار

نوشته شده توسط سروش در 21:8 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386

مسعود

نمي دونم چرا ياد مسعود افتادم ؟ يکي از پسرهاي خونه فرزندان * . بچه بسيار تلخي بود و هر کاري از دستش بر ميومد انجام مي داد تا کسي دوستش نداشته باشه ، و در اين کار خيلي هم موفق بود ! بين بچه ها پايگاهي نداشت و کساني هم که با عشق و محبت ميومدن تا بچه ها رو ببينند کمتر به مسعود نزديک ميشدن . دايم در حال جفت و وارو انداختن بود يا دعوا کردن يا گريه کردن به هيچ صراطي هم مستقيم نبود ، گاهي تعجب مي کردم که ديد يک بچه پنج ساله چطور مي تونه اينقدر سياه باشه ؟ فقط خدا مي دونه از زندگي چي ديده بود که اصلا حاضر نبود باهاش آشتي کنه و کنار بياد . يک بار روان شناس مرکز گفت " حق داره آخه باباشو جلوي چشماش کشتن " نزديک بود از تعجب شاخ در بيارم ، سوابق خونوادگيشو مي دونستم و گفتم اين طور نيست باباش زنده است ، سر و مور وگنده مونده . آخه چي باعث شده بود همچين حرفي بزنه ؟ چي به اين روز انداخته بودش ؟ چي ديده بود ؟ هيچ وقت نفهميدم .

يک بار موقع تعريف کردن داستان زندگي يکي از پيامبران براي بچه ها ، به اين نکته اشاره کردم که خدا اسم اون پيامبر رو موقع تولد انتخاب کرد و از اون موقع اين اعتقاد بين بچه ها شکل گرفت که اسم هر آدمي رو توي اين دنيا خدا انتخاب کرده (راستش کم کم خودم هم به اين باور رسيدم ) و شروع کردن به پرسيدن اينکه خاله اسم من يعني چي ؟ چرا خدا اين اسمو روي من گذاشته خاله ؟ ...

 ناسازگاري مسعود باعث نشد که اون هم اين سوال رو نپرسه .

- خاله مسعود يعني چي ؟

- يعني خوشبخت .

- چرا خدا اسم منو مسعود گذاشته ؟

- چون دوست داشته خوشبخت بشي . انشا الله وقتي پسرم بزرگ بشه خوشبخت ميشه . وتوي دلم براش همين آرزو رو کردم .

اون روزها وقتي بچه ها براي شعر خوندن و کارهاي ديگه مودب و شيرين خودشون رو معرفي مي کردند کسي متوجه حرف هاي مسعود نمي شد که در حال بالا پايين پريدن يک چيزهايي ميگه ،خود من هم اول متوجه نشدم ولي بعدا که دقت کردم ديدم مسعود موقع گفتن اسمش خودش رو اين طوري معرفي مي کنه . م....سعو.....دم و...قت..ي بز..رگ ب...شم خو...شبخ...ت مي...ش..م...

آره خاله حتما وقتي بزرگ بشي خوشبخت ميشي آخه خدا اين رو برات خواسته . نمي دونم چرا ياد مسعود افتادم  ؟ شايد بخاطر فيلمي که امشب از تلوزيون پخش شد (در جستجوي خوشبختي ) شايد هم بخاطر اينکه دلم خيلي براش تنگ شده خيلي ... 

* پست "خانه اي که در اين نزديکيست " آرشيو دی ماه ۸۵

نوشته شده توسط سروش در 0:23 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه نهم اردیبهشت 1386

زندگی کی آسان تر میشود ؟ هیچوقت ! (اندرو میتوس)

مي خوام يک رازي رو بهتون بگم . راستش سال 86 اونقدر ها هم که فکر مي کردم شروع خوبي نبود  . در واقع سال جديد با يک سري اتفاقات پر درد سر شروع شد اونهم پشت سر هم ،که باعث شد فکر کنم چرا اين اتفاقات دارند ميفتن  (  البته از پست "دفتر زندگي "هم که نوشته بودم: آرزو نمي کنم توي سال جديد بدون مشکل باشيد ولي آرزو ميکنم توي اين سال از هر زمان ديگه اي قوي تر باشيد يادي کردم ) .

خلاصه دردسرتون ندم هميشه توي زندگي موقعيت هايي پيش مياد که هر چي رو که با دقت و ظرافت مرتب کردي و با آرامش داري ازش استفاده مي کني  به هم ميريزه و تا به خودت مياي مي بيني هيچ کدوم از معادلاتت با هم جور در نمياد و آرامش رفته و جاشو به تشويش و دودلي داده  به همين خاطر چند وقت بود که مي خواستم يک پست جديد بنويسم درباره مشکلات و احساسات غم انگیز.ولي از قضا هر روزي که حوصله و وقت نوشتن پيدا مي کردم اتفاق جالبي ميفتاد که ترجيح مي دادم اونو بنويسم  (حالا براي درد ودل کردن وقت زياده). اين بار واقعا تصميم داشتم که بيام و مطلبي  رو که مدتها بود ذهنم رو مشغول کرده بود بنويسم که دوباره يک اتفاق جالب افتاد از  اين قرار :
معمولا پنج روز اول هر ماه روزهاي پر کار و پر دردسري توي محل کار ما محسوب ميشن که حال همه گرفته است ،اونم بد جور .توي يکي از همين روزها من و همکارم رفته بوديم توي يکي از اتاقهاي اداره که پنجره هم نداره دور از چشم هر مزاحمي نشسته بوديم و داشتيم توي يک کوه کاغذ شنا مي کردم و تا يک حدودي توي آمار و ارقام غرق شده بوديم و بخاطر فشارهايي که معمولا توي محيط هاي کاري پيش مياد حال و حوصله حسابي هم نداشتيم  که در زدن .خواهر يکي از نيروهاي داوطلبمون بود، ما هفته اي يک روز براي نيروهاي داوطلب مردمي کلاس هاي آموزشي برگزار ميکنيم براي فرهنگ سازي و ... که من مربي اين کلاسها هستم . خانوم داوطلب مورد نظر ،خانوم بسيار جدي و از نظر من عبوسيه ، ولي مرتب توي کلاسها شرکت ميکنه. اون روز خواهرش وارد اتاق شد و يک شاخه گل نسترن سرخ به من داد و گفت اينو خواهرم براي شما داده خوشحال شدم و لبخند روي لبم اومد گل رو گرفتم و گذاشتم توي جا قلمي و کاغذ دورش رو انداختم روي ميز  فکر کردم کاغذ پيچش کرده که خار توي دستم نره که همکارم گفت گمونم يک چيزي روي کاغذ نوشته .
کاغد مچاله شده رو باز کردم که توش (ظاهرا با عجله) نوشته بود سلام خانوم مي خواستم یک چیزی رو بهتون بگم، من شما رو خيلي دوست دارم  هر وقت که شما لبخند ميزنيد انرژي ميگيرم و ...  راستش خيلي تعجب کردم اصلا همچين تصوري ازين خانوم نداشتم و فکر هم نميکردم کلاسهامون همچين تاثيري داشته باشند بعد خنده ام گرفت و ياد نامه هاي بچه مدرسه اي ها براي معلم هاشون افتادم حتي نمي دونستم چطور بايد با اين قضيه برخورد کنم ...

 ولي هر چي که بود اين نامه اثر قشنگي روي من گذاشت  .فکر کردم دنيا خوب وقتهايي رو پيدا مي کنه براي نشون دادن معجزه هاي زندگيش به آدم هاي خسته .به آدمهايي که وقتي بيانيه پاستور رو مي خونند که "من براي کشورم چه کرده ام؟" ميگن: اي بابا ما که کاري نکرديم . و ياد پاستور افتادم که گفته بود اينقدر اين سوال رو از خودتون بپرسيد تا به اين جواب نشاط انگيز برسيد که من هم سهمي هر چند کوچک در اعتلاي کشورم داشته ام و ياد حرف همکارم افتادم که  وقتي روز قبل بيانيه رو برام خونده بود و جوابم رو شنيده بود گفته بود هيچ وقت کارتو دست کم نگير ...
خلاصه تصميم گرفتم از خير درد دل کردن بگذرم و باور کنم که اگه زندگي داره يک خورده قلقلکم ميده فقط مي خواد ببينه سر حرفم هستم که :"مي خوام قوي تر باشم " تازه هر وقت هم مي بينه دارم يک جورايي کم ميارم يک ناز شستي نشونم ميده  که: نبينم با اين همه اميدي که برات دارم با اين همه زيبايي که بهت هديه دادم باز گله و شکايت کني باز غمگين باشي. بین خودمون باشه (باور کنید این قسمت از حرفهاشو با گوشهای خودم شنیدم )  هر چقدر هم که روزهات سخت بشن خودم هواتو دارم و تا وقتی امیدی توی قلبت هست نمیذارم بشکنی .حالا فکر کن ببين چرا سر راهت مشکل گذاشتم ولي با شادي با اميد ...
 

نوشته شده توسط سروش در 23:43 |  لینک ثابت   • 

شنبه یکم اردیبهشت 1386

در بهشت (اردیبهشت)

اين روزها دشت ها پر از شقايق و گلهاي وحشي اند باغچه ها رنگ و رويي پيدا کردند و همه جا عطر گل پيچيده،اقاقيا ،محمدي، آخه ارديبهشته ...
اتاق ما اولين اتاق توي ادارمونه براي همين ما تقريبا کار اطلاعات رو هم انجام ميديم هر ارباب رجوعي که وارد اداره ميشه اول مياد تو اتاق ما و گاهي واقعا حوصلمون از اين اوضاع سر ميره . امروز داشتم به کارهام ميرسيدم که يک پيرزن روستايي وارد اتاق شد و طبق معمول اشتباه. سرمو بلند کردم که راهنماييش کنم ديدم از توي حياط اداره يک شاخه گل محمدي چيده و کنار روسريش روي موهاش نشونده همين موقع بود که يک نسيم مهربون از پنجره وارد شد و همه ورقه هامو به هم ريخت به فکرم رسيد زندگي اينقدرها که به نظر مياد جدي نيست ولي خيلي بيشتر از اين چيزي که به نظر مياد زيباست

 

TinyPic image

 

 

نوشته شده توسط سروش در 16:59 |  لینک ثابت   •