تبليغاتX
تا امید هست زندگی باید کرد

پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386

تلنگر

چند وقت پيش توي يک طرح تحقيقاتي کشوري شرکت کردم . قرار شد براي پر کردن پرسشنامه وانجام يکسري آزمايشات به طور تصادفي بريم در خونه ها . شايد در خونه شما هم آمده باشند . توي منطقه ما يک روستا براي انجام طرح انتخاب شد و چند خانوار رو بصورت رندوم انتخاب کرديم . مي دونستم انجام اين طرح ها توي مناطق شهري بخصوص شهرهاي بزرگ خيلي مشکله و مردم معمولا همکاري نمي کنند ولي توي مناطق روستايي قضيه فرق ميکنه . مردم خون گرم و مهربونند شک و ترسهاي مردم شهرهاي بزرگ رو ندارند و چيزي رو هم از کسي پنهان نمي کنند . در اولين خونه که رفتيم کلي ازمون استقبال کردند ما هم کم نياورديم و همونجا مستقر شديم و به جاي اينکه ما بريم در خونه ها، اهالي انتخاب شده روستا اومدند به اون خونه و به پرسشها جواب دادند . براي من تجربه خيلي خوبي بود کلا کارهاي تحقيقاتي رو خيلي دوست دارم ولي توي اين طرح خانومي همراهيمون مي کرد که کلي منو تحت تاثير قرار داد . در اولين خونه که رفتيم کلي در مورد طرح توضيح داديم تا صاحبخونه مجاب شد .خانومي که ميگم با خوشرويي و صبر و حوصله  تمام برنامه طرح رو براي زن روستايي که در رو باز کرده بود توضيح داد با خودم فکر کردم کارمون در اومد    حالا کي اينهمه راه بيفته خونه به خونه توضيح بده    که شانس آوردم و توي  همون خونه اول  موندم . خانومي که ميگم راه افتاد توي روستا و خونه به خونه رفت و افراد انتخاب شده رو فرستاد پيش ما . ساعت از نه شب گذشته بود که برگشت حدس ميزدم حسابي خسته و کوفته باشه و احتمالا کف کرده بس که توضيح داده ، ولي اشتباه مي کردم با همون انرژي که اول صبح ديده بودم برگشت خندان و پر نشاط . به حرف زدن با مردمي که اومده بودند ادامه داد شوخي کرد و حتي تمام اهداف و سير طرح رو براشون شرح داد . ساعت ده شب بود که سوار ماشين شديم تا برگرديم خونه اين خانوم قرار بود با راننده برگردن مشهد خسته و گرسنه و کف کرده ؟ولي توي ماشين تا در خونمون با من صحبت کرد از تجربيات کاريش گفت از خونوادش تعريف کرد چندتا قطعه خنده دار برام بلوتوث کرد عکسهاي نمايشگاه گلي رو که رفته بود  بهم نشون داد بحث سياسي راه انداخت و خلاصه بگير برو تا آخر ... جل الخالق خستگي ناپذير بود   نمي دونم شب رو چطوري گذروندم احتمالا تا سرم رسيده بود به بالش بيهوش شده بودم ولي صبح که از خواب بيدار شدم احساس ميکردم توي يک تجربه سحر انگيز شناورم . نمي دونم اون خانوم چند سال سابقه کار داشت ولي حدس مي زنم دست کم نصف سالهاي خدمتش رو سپري کرده بود. خدايا ! اون همه انرژي رو از کجا آورده بود؟ و مهربوني ،افتادگي، مردم دوستي ،صبر و حوصله، و عشق   ... برگشتم و به خودم نگاه کردم تازه اولين سال کاريم رو سپري کردم . يک سال خدمت! برگشتم و به سال قبل نگاه کردم . چه تصميم هايي که نگرفته بودم، چه قول و قرارهايي که نگذاشته بودم، چه عزم هايي که جزم نکرده بودم اصلا چه خوشحالي هايي که براي شروع به کارم نکرده بودم . آره ، قول داده بودم خوب کار کنم ،خوب و عاشقانه ... و حالا يک سال گذشته، فقط يک سال و اين خانوم سر راهم سبز شده تا فکر کنم ،مقايسه کنم، ياد بگيرم .
سروش خانوم ديدي چه زود گذشت ! بگو ببينم توي اين يک سال  چي کار کردي  ؟ چي ياد گرفتي ؟سر قول و قرارت بودي ؟ اصلا اونها رو يادت بود ؟ دچار روزمرگي که نشدي فراموش که نکردي اونهمه اشتياق و علاقه روزهاي اول رو ؟ يادت که نرفته ؟؟؟

عيبي نداره اگه گاهي فراموش مي کني در عوض زود ياد ميگيري . سالگرد شروع به کارت و در واقع موعد فکر کردن و حساب و کتاب با دلت مبارک باشه .     

نوشته شده توسط سروش در 22:20 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم خرداد 1386

تولد یک سالگیت مبارک

 

 مهدیار جونی تولدت مبارک  

بذار ببینم دیگه کی یک ساله شده  بله ! سروش خانوم یک ساله شدن شروع به کار شما هم مبارک

نوشته شده توسط سروش در 19:35 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سوم خرداد 1386

با کریمان کارها دشوار نیست

زمان دانشجويي توي يک سخنراني داستاني رو شنيدم که دقيقش رو يادم نيست ولي مضمونش شبيه اين بود : شخصي حاجتي داشته  متوسل ميشه به آقا امام حسين عليه السلام که، آقا ميشه براي يک بار هم که شده به من نظر کنيد . شب آقا ميرن به خوابش و ميگن در مورد ما چي فکر کردي همه زندگيت از ماست ...


چند سال پيش براي برادرم يک مشکل حاد مالي پيش اومده بود . برادرم متوسل شده بود به آقا امام رضا عليه السلام ولي بعد با کلي دوندگي يک وام براش جور شد و مشکلش حل شد . خودش ماجرا رو اينطور برام تعريف کرد : کلي جلوي رئيس بانک خم و راست شدم و تشکر کردم و وام رو گرفتم . روز بعد رفتم  حرم و گفتم باشه آقا شما که مشکل ما رو حل نکرديد ولي يک وام برام جور شد و قضيه منتفي شد بعدش رفتم که کفشهامو از کفشداري بگيرم ديدم رئيس بانک توي کفشداريه و داره جلوي زائراي آقا خم و راست ميشه ...


چرا ياد اين ماجراها افتادم ؟ بخاطر اتفاقي که امروز برام افتاد ...
يادمه بعد از فارغ التحصيليم اون زماني که دنبال کار ميگشتم آرزو داشتم توي آستان قدس رضوي استخدام بشم . با خودم فکر مي کردم خوش به حال کارمندهاي آستان قدس خدا روزيشون رو از آستين آقا ميده چه سعادتي يعني ميشه منم کارمند آقا بشم ؟ ولي نشد ،  بعدها جاي ديگه اي مشغول به کار شدم و اين آرزو رو از ياد بردم تا همين يکي دو هفته پيش که پسرخالم اومد خونمون . پسرخالم کارمند آستان قدسه و وقتي اومد به رسم چشم روشني برامون يک کيسه برنج آورده بود . سوغاتش برام خيلي عزيز بود نه فقط بخاطر قداست هديه بلکه بخاطر آرم آستان قدس که روي کيسه اش بود . در واقع يک جورايي برام متبرک بود . ياد آرزوي قديميم افتادم و آه کشيدم وگفتم خوش به حالشون که سر سفره امام رضا ميشينند . قسمت من که نشد ، حیف ...

 

گذشت تا امروز که مامانم بهم تلفن کرد و گفت چطوري؟ اتفاق خوبي برات نيفتاده ؟چيزي به دستت نرسيده ؟ پرسيدم چطور مگه ؟! جواب داد ديشب خواب ديدم يک عده توي حرم ايستاده بودن  و بهشون از طرف آقا نون و شيريني ميدادن تو هم بودي و سهم نون وشيرينيت رو گرفتي . تمام تنم به لرزه افتاد . گفتم نه اتفاق خاصي نيفتاده ، فقط امروز رفتم و حقوقم رو گرفتم !!!
بعد از اين مکالمه رفتم توي فکر و همه اين ماجراها از جلوي چشمم گذشت . از آرزوي بچگانم خندم گرفت و اين ندا توي  وجودم طنين انداخت که درباره ما چي فکر کردي ، هرجا که باشي و هر کاري که بکني هنوز هم همه زندگيت از ماست ...

نوشته شده توسط سروش در 21:29 |  لینک ثابت   •