<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تا امید هست زندگی باید کرد</title>
<link>http://akharinbar.blogfa.com/</link>
<description>بسم الله الرحمن الرحیم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 14 Jun 2007 18:50:14 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تلنگر</title>
<link>http://akharinbar.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>چند وقت پيش توي يک طرح تحقيقاتي کشوري شرکت کردم . قرار شد براي پر کردن پرسشنامه وانجام يکسري آزمايشات به طور تصادفي بريم در خونه ها . شايد در خونه شما هم آمده باشند . توي منطقه ما يک روستا براي انجام طرح انتخاب شد و چند خانوار رو بصورت رندوم انتخاب کرديم . مي دونستم انجام اين طرح ها توي مناطق شهري بخصوص شهرهاي بزرگ خيلي مشکله و مردم معمولا همکاري نمي کنند ولي توي مناطق روستايي قضيه فرق ميکنه . مردم خون گرم و مهربونند شک و ترسهاي مردم شهرهاي بزرگ رو ندارند و چيزي رو هم از کسي پنهان نمي کنند . در اولين خونه که رفتيم کلي ازمون استقبال کردند ما هم کم نياورديم و همونجا مستقر شديم و به جاي اينکه ما بريم در خونه ها، اهالي انتخاب شده روستا اومدند به اون خونه و به پرسشها جواب دادند . براي من تجربه خيلي خوبي بود کلا کارهاي تحقيقاتي رو خيلي دوست دارم ولي توي اين طرح خانومي همراهيمون مي کرد که کلي منو تحت تاثير قرار داد . در اولين خونه که رفتيم کلي در مورد طرح توضيح داديم تا صاحبخونه مجاب شد .خانومي که ميگم با خوشرويي و صبر و حوصله&amp;nbsp; تمام برنامه طرح رو براي زن روستايي که در رو باز کرده بود توضيح داد با خودم فکر کردم کارمون در اومد&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp; حالا کي اينهمه راه بيفته خونه به خونه توضيح بده&amp;nbsp;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/23.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp; که شانس آوردم و توي&amp;nbsp; همون خونه اول&amp;nbsp; موندم . خانومي که ميگم راه افتاد توي روستا و خونه به خونه رفت و افراد انتخاب شده رو فرستاد پيش ما . ساعت از نه شب گذشته بود که برگشت حدس ميزدم حسابي خسته و کوفته باشه و احتمالا کف کرده بس که توضيح داده ، ولي اشتباه مي کردم با همون انرژي که اول صبح ديده بودم برگشت خندان و پر نشاط . به حرف زدن با مردمي که اومده بودند ادامه داد شوخي کرد و حتي تمام اهداف و سير طرح رو براشون شرح داد . ساعت ده شب بود که سوار ماشين شديم تا برگرديم خونه اين خانوم قرار بود با راننده برگردن مشهد خسته و گرسنه و کف کرده ؟ولي توي ماشين تا در خونمون با من صحبت کرد از تجربيات کاريش گفت از خونوادش تعريف کرد چندتا قطعه خنده دار برام بلوتوث کرد عکسهاي نمايشگاه گلي رو که رفته بود&amp;nbsp; بهم نشون داد بحث سياسي راه انداخت و خلاصه بگير برو تا آخر ... جل الخالق خستگي ناپذير بود&amp;nbsp;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/07.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp; نمي دونم شب رو چطوري گذروندم احتمالا تا سرم رسيده بود به بالش بيهوش شده بودم ولي صبح که از خواب بيدار شدم احساس ميکردم توي يک تجربه سحر انگيز شناورم . نمي دونم اون خانوم چند سال سابقه کار داشت ولي حدس مي زنم دست کم نصف سالهاي خدمتش رو سپري کرده بود. خدايا ! اون همه انرژي رو از کجا آورده بود؟ و مهربوني ،افتادگي، مردم دوستي ،صبر و حوصله، و عشق&amp;nbsp;&amp;nbsp; ... برگشتم و به خودم نگاه کردم تازه اولين سال کاريم رو سپري کردم . يک سال خدمت! برگشتم و به سال قبل نگاه کردم . چه تصميم هايي که نگرفته بودم، چه قول و قرارهايي که نگذاشته بودم، چه عزم هايي که جزم نکرده بودم اصلا چه خوشحالي هايي که براي شروع به کارم نکرده بودم . آره ، قول داده بودم خوب کار کنم ،خوب و عاشقانه ... و حالا يک سال گذشته، فقط يک سال و اين خانوم سر راهم سبز شده تا فکر کنم ،مقايسه کنم، ياد بگيرم . &lt;BR&gt;سروش خانوم ديدي چه زود گذشت ! بگو ببينم توي اين يک سال&amp;nbsp; چي کار کردي&amp;nbsp; ؟ چي ياد گرفتي ؟سر قول و قرارت بودي ؟ اصلا اونها رو يادت بود ؟ دچار روزمرگي که نشدي فراموش که نکردي اونهمه اشتياق و علاقه روزهاي اول رو ؟ يادت که نرفته ؟؟؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عيبي نداره اگه گاهي فراموش مي کني در عوض زود ياد ميگيري . سالگرد شروع به کارت و در واقع موعد فکر کردن و حساب و کتاب با دلت مبارک باشه .&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 14 Jun 2007 18:50:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=akharinbar&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>akharinbar</dc:creator>
<guid>http://akharinbar.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولد یک سالگیت مبارک </title>
<link>http://akharinbar.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;مهدیار جونی تولدت مبارک&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=100 src=&apos;http://www.imagehosting.com/out.php/i741111_06.gif&quot;&apos; align=middle vspace=100 border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=100 src=&apos;http://www.imagehosting.com/out.php/i741087_03.gif&quot;&apos; align=middle vspace=100 border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=100 src=&apos;http://www.imagehosting.com/out.php/i741123_050.gif&quot;&apos; align=middle vspace=100 border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;بذار ببینم دیگه کی یک ساله شده &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/12.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;بله ! سروش خانوم یک ساله شدن شروع به کار شما هم مبارک &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 Jun 2007 16:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=akharinbar&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>akharinbar</dc:creator>
<guid>http://akharinbar.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با کریمان کارها دشوار نیست </title>
<link>http://akharinbar.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;زمان دانشجويي توي يک سخنراني داستاني رو شنيدم که دقيقش رو يادم نيست ولي مضمونش شبيه اين بود : شخصي حاجتي داشته&amp;nbsp; متوسل ميشه به آقا امام حسين عليه السلام که، آقا ميشه براي يک بار هم که شده به من نظر کنيد . شب آقا ميرن به خوابش و ميگن در مورد ما چي فکر کردي همه زندگيت از ماست ...&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;چند سال پيش براي برادرم يک مشکل حاد مالي پيش اومده بود . برادرم متوسل شده بود به آقا امام رضا عليه السلام ولي بعد با کلي دوندگي يک وام براش جور شد و مشکلش حل شد . خودش ماجرا رو اينطور برام تعريف کرد : کلي جلوي رئيس بانک خم و راست شدم و تشکر کردم و وام رو گرفتم&amp;nbsp;. روز بعد رفتم&amp;nbsp; حرم و گفتم باشه آقا شما که مشکل ما رو حل نکرديد ولي يک وام برام جور شد و قضيه منتفي شد بعدش رفتم که کفشهامو از کفشداري بگيرم ديدم رئيس بانک توي کفشداريه و داره جلوي زائراي آقا خم و راست ميشه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;چرا ياد اين ماجراها افتادم ؟ بخاطر اتفاقي که امروز برام افتاد ...&lt;BR&gt;يادمه بعد از فارغ التحصيليم اون زماني که دنبال کار ميگشتم آرزو داشتم توي آستان قدس رضوي استخدام بشم . با خودم فکر مي کردم خوش به حال کارمندهاي آستان قدس خدا روزيشون رو از آستين آقا ميده چه سعادتي يعني ميشه منم کارمند آقا بشم ؟ ولي نشد ، &amp;nbsp;بعدها جاي ديگه اي مشغول به کار شدم و اين آرزو رو از ياد بردم تا همين يکي دو هفته پيش که پسرخالم اومد خونمون . پسرخالم کارمند آستان قدسه و وقتي اومد به رسم چشم روشني برامون يک کيسه برنج آورده بود . سوغاتش برام خيلي عزيز بود نه فقط بخاطر قداست هديه بلکه بخاطر آرم آستان قدس که روي کيسه اش بود . در واقع يک جورايي برام متبرک بود . ياد آرزوي قديميم افتادم و آه کشيدم وگفتم خوش به حالشون که سر سفره امام رضا ميشينند . قسمت من که نشد ، حیف ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گذشت تا امروز که مامانم بهم تلفن کرد و گفت چطوري؟ اتفاق خوبي برات نيفتاده ؟چيزي به دستت نرسيده ؟ پرسيدم چطور مگه ؟! جواب داد ديشب خواب ديدم يک عده توي حرم ايستاده بودن&amp;nbsp; و بهشون از طرف آقا نون و شيريني ميدادن تو هم بودي و سهم نون وشيرينيت رو گرفتي . تمام تنم به لرزه افتاد&amp;nbsp;. گفتم نه اتفاق خاصي نيفتاده ، فقط امروز رفتم و حقوقم رو گرفتم !!!&lt;BR&gt;بعد از اين مکالمه رفتم توي فکر و همه اين ماجراها از جلوي چشمم گذشت . از آرزوي بچگانم خندم&amp;nbsp;گرفت و اين ندا توي&amp;nbsp; وجودم طنين انداخت که درباره ما چي فکر کردي&amp;nbsp;، هرجا که باشي و هر کاري که بکني هنوز هم همه زندگيت از ماست ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 May 2007 17:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=akharinbar&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>akharinbar</dc:creator>
<guid>http://akharinbar.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کنار رود اترک نشستم و گریستم </title>
<link>http://akharinbar.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;با یکی از دوستهام قرار گذاشتیم که هر ماه یک هزینه برای خرید کتاب کنار بذاریم و کلی هم براش برنامه ریختیم ، ولی خوب مثل خیلی از برنامه های دیگه بهش عمل نکردیم . حالا این ماه پول کم آوردم ،هزینه اضافه پیش اومد ، ال شد ، بل شد و خلاصه هزار و یک دلیل برای نخریدن کتاب و هر وقت عذاب وجدان می گرفتم می گفتم خوب کتابخونه که هست پس عضویت توی چهار تا کتابخونه به چه دردی می خوره ... ولی هنوز هم کتاب یکی از هدیه های اصلیه که به دوستام میدم و اون روز خاص به مناسبتی تصمیم داشتم کتاب &quot;کنار رود پیدرا نشستم و گریستم &quot;&amp;nbsp; رو برای یکی از دوستام هدیه بخرم (مدتها بود می خواستم بخرمش ولی نشد و فکر کردم بعدا می تونم از دوستم امانت بگیرم و بخونم ) ولی بین تمام کتابهای جیبی &quot;&amp;nbsp;پائولو &quot;&amp;nbsp;این یکی ورقهای کاهی داشت ، که چون می خواستم هدیه بدم از خریدنش منصرف شدم و یک کتاب دیگه خریدم ...&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;گذشت تا یکی از اون روزهایی رسید که حسابی دمق بودم و ساعات سختی رو گذرونده بودم . بعداز ظهر باید می رفتم کلاس ورزش ولی اصلا حوصله اش رو نداشتم تصمیم گرفتم برای دلجویی از خودم ،خودمو ببرم بیرون و بگردونم و یک هدیه هم برای خودم بخرم ( وقتی دختر خوبی باشم یا تو لحظات سخت صبر کنم برای خودم جایزه می خرم&amp;nbsp;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;) و نمی دونم چرا هوس کردم برای خودم کتاب بخرم . از قضا کتاب فروشی مربوطه از سری کتاب های جیبی پائولو فقط همین کنار رود پیدرا رو داشت و چند تا دیگه که قبلا خونده بودم ، پس خریدمش ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;عمیقا معتقدم هر وقت کتابی می خونم یا فیلمی می بینم یا حرفی می شنوم یا ... دارم یک پیام دریافت می کنم . الان این پیام اومد چون الان بهش احتیاج داشتم نه قبل از این یا&amp;nbsp;بعد از این زمان . در مورد این کتاب هم همین فکر رو می کردم ولی بعد از خوندن یکی دو&amp;nbsp; فصل واقعا شوکه شدم دیگه انتظار این رو نداشتم انگار داشتم داستان خودم رو می خوندم ، بالاخره نفهمیدم من پیلار بودم یا پیلار من بود&amp;nbsp;؟! پیلار رفت کنار رود کودکیش ، جایی که خیلی ازش خاطره داشت ، و گریه کرد&amp;nbsp;،&amp;nbsp;گریه کرد &quot;باشد که اشکهایم تا دوردست ها جاری شوند &quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;شاید وقت اون رسیده که من هم برم کنار رود کودکیم &amp;nbsp;&quot;اترک&quot; &amp;nbsp;و گریه کنم . قبل از این که من به دنیا بیام پدر بزرگم کنار رود اترک دفن شده بود زیر یک تپه . بچه که بودم گاهی مادرم روزهای جمعه ما رو می برد کنار رود اترک ،&amp;nbsp;به اون گورستان قدیمی . رفتن روی سنگ های قبر مجاز نبود ولی مادرم اجازه می داد بریم روی تپه پدر بزرگ . بعد از این که حسابی از سر و کول پدر بزرگ بالا می رفتیم (خدا رحمتش کنه )&amp;nbsp;، کنار رود اترک می نشستیم وبه صدای باشکوه آب گوش می کردیم . دیگه کم کم اترک رو از یاد برده بودم شاید وقتش رسیده که برگردم و کنارش بشینم و گریه کنم ، باشد که اشکهایم تا دور دستها جاری شوند ...&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;براي آخرين بار&lt;BR&gt;خدا کنه بباره&lt;BR&gt;تو اين شب کويري&lt;BR&gt;يه قطره از ستاره&lt;BR&gt;هميشه بودي ومن&lt;BR&gt;تو رو نديدم انگار&lt;BR&gt;بگو بگو که هستي براي آخرين بار&lt;BR&gt;وقتي دوري تنهايي نزديکه&lt;BR&gt;قلبم بي تو مي ترسه تاريکه&lt;BR&gt;چه لحظه ها که بي تو&lt;BR&gt;يکي يکي گذشتند&lt;BR&gt;عمرمو بردند اما&lt;BR&gt;يک لحظه برنگشتند&lt;BR&gt;تو چشم من نگاه کن&lt;BR&gt;منو به گريه نسپار&lt;BR&gt;حالا که با تو هستم&lt;BR&gt;براي اولين بار &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 May 2007 17:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=akharinbar&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>akharinbar</dc:creator>
<guid>http://akharinbar.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسعود</title>
<link>http://akharinbar.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;نمي دونم چرا ياد مسعود افتادم ؟ يکي از پسرهاي خونه فرزندان * . بچه بسيار تلخي بود و هر کاري از دستش بر ميومد انجام مي داد تا کسي دوستش نداشته باشه ، و در اين کار خيلي هم موفق بود ! بين بچه ها پايگاهي نداشت و کساني هم که با عشق و محبت ميومدن تا بچه ها رو ببينند کمتر به مسعود نزديک ميشدن . دايم در حال جفت و وارو انداختن بود يا دعوا کردن يا گريه کردن به هيچ صراطي هم مستقيم نبود ، گاهي تعجب مي کردم که ديد يک بچه پنج ساله چطور مي تونه اينقدر سياه باشه ؟ فقط خدا مي دونه از زندگي چي ديده بود که اصلا حاضر نبود باهاش آشتي کنه و کنار بياد . يک بار روان شناس مرکز گفت &quot; حق داره آخه باباشو جلوي چشماش کشتن &quot; نزديک بود از تعجب شاخ در بيارم ، سوابق خونوادگيشو مي دونستم و گفتم اين طور نيست باباش زنده است ، سر و مور وگنده مونده . آخه چي باعث شده بود همچين حرفي بزنه ؟ چي به اين روز انداخته بودش ؟ چي ديده بود ؟ هيچ وقت نفهميدم .&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;يک بار موقع تعريف کردن داستان زندگي يکي از پيامبران براي بچه ها ، به اين نکته اشاره کردم که خدا اسم اون پيامبر رو موقع تولد انتخاب کرد و از اون موقع اين اعتقاد بين بچه ها شکل گرفت که اسم هر آدمي رو توي اين دنيا خدا انتخاب کرده (راستش کم کم خودم هم به اين باور رسيدم ) و شروع کردن به پرسيدن اينکه خاله اسم من يعني چي ؟ چرا خدا اين اسمو روي من گذاشته خاله ؟ ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;ناسازگاري مسعود باعث نشد که اون هم اين سوال رو نپرسه . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;- خاله مسعود يعني چي ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;- يعني خوشبخت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;- چرا خدا اسم منو مسعود گذاشته ؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;- چون دوست داشته خوشبخت بشي . انشا الله وقتي پسرم بزرگ بشه خوشبخت ميشه . وتوي دلم براش همين آرزو رو کردم . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اون روزها وقتي بچه ها براي شعر خوندن و کارهاي ديگه مودب و شيرين خودشون رو معرفي مي کردند کسي متوجه حرف هاي مسعود نمي شد که در حال بالا پايين پريدن يک چيزهايي ميگه ،خود من هم اول متوجه نشدم ولي بعدا که دقت کردم ديدم مسعود موقع گفتن اسمش خودش رو اين طوري معرفي مي کنه . م....سعو.....دم و...قت..ي بز..رگ ب...شم خو...شبخ...ت مي...ش..م...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;آره خاله حتما وقتي بزرگ بشي خوشبخت ميشي آخه خدا اين رو برات خواسته . نمي دونم چرا ياد مسعود افتادم&amp;nbsp; ؟ شايد بخاطر فيلمي که امشب از تلوزيون پخش شد (در جستجوي خوشبختي ) شايد هم بخاطر اينکه دلم خيلي براش تنگ شده خيلي ...&amp;nbsp; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;* پست &quot;خانه اي که در اين نزديکيست &quot; آرشيو دی ماه ۸۵ &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 May 2007 20:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=akharinbar&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>akharinbar</dc:creator>
<guid>http://akharinbar.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی کی آسان تر میشود ؟ هیچوقت ! (اندرو میتوس)</title>
<link>http://akharinbar.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;مي خوام يک رازي رو بهتون بگم&amp;nbsp;. راستش سال 86 اونقدر ها هم که فکر مي کردم شروع خوبي نبود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/02.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;. در واقع سال جديد با يک سري اتفاقات پر درد سر شروع شد اونهم پشت سر هم ،که باعث شد فکر کنم چرا اين اتفاقات دارند ميفتن &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp;(&amp;nbsp; البته از پست &quot;دفتر زندگي &quot;هم که نوشته بودم: آرزو نمي کنم توي سال جديد بدون مشکل باشيد ولي آرزو ميکنم توي اين سال از هر زمان ديگه اي قوي تر باشيد يادي کردم&amp;nbsp;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/14.gif&quot; width=18&gt;) .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;خلاصه دردسرتون ندم هميشه توي زندگي موقعيت هايي پيش مياد که هر چي رو که با دقت و ظرافت مرتب کردي و با آرامش داري ازش استفاده مي کني&amp;nbsp; به هم ميريزه و تا به خودت مياي مي بيني هيچ کدوم از معادلاتت با هم جور در نمياد و آرامش رفته و جاشو به تشويش و دودلي داده&amp;nbsp; به همين خاطر چند وقت بود که مي خواستم يک پست جديد بنويسم درباره مشکلات و احساسات غم انگیز.ولي از قضا هر روزي که حوصله و وقت نوشتن پيدا مي کردم اتفاق جالبي ميفتاد که ترجيح مي دادم اونو بنويسم&amp;nbsp; (حالا براي درد ودل کردن وقت زياده). اين بار واقعا تصميم داشتم که بيام و مطلبي&amp;nbsp; رو که مدتها بود ذهنم رو مشغول کرده بود بنويسم که دوباره يک اتفاق جالب افتاد از&amp;nbsp; اين قرار :&lt;BR&gt;معمولا پنج روز اول هر ماه روزهاي پر کار و پر دردسري توي محل کار ما محسوب ميشن که حال همه گرفته است ،اونم بد جور .توي يکي از همين روزها من و همکارم رفته بوديم توي يکي از اتاقهاي اداره که پنجره هم نداره دور از چشم هر مزاحمي نشسته بوديم و داشتيم توي يک کوه کاغذ شنا مي کردم و تا يک حدودي توي آمار و ارقام غرق شده بوديم و بخاطر فشارهايي که معمولا توي محيط هاي کاري پيش مياد حال و حوصله حسابي هم نداشتيم&amp;nbsp; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/27.gif&quot; width=18&gt;که در زدن&amp;nbsp;.خواهر يکي از نيروهاي داوطلبمون بود، ما هفته اي يک روز براي نيروهاي داوطلب مردمي کلاس هاي آموزشي برگزار ميکنيم براي فرهنگ سازي و ... که من مربي اين کلاسها هستم . خانوم داوطلب مورد نظر ،خانوم بسيار جدي و از نظر من عبوسيه ، ولي مرتب توي کلاسها شرکت ميکنه. اون روز خواهرش وارد اتاق شد و يک شاخه گل نسترن سرخ به من داد و گفت اينو خواهرم براي شما داده خوشحال شدم و لبخند روي لبم اومد گل رو گرفتم و گذاشتم توي جا قلمي و کاغذ دورش رو انداختم روي ميز&amp;nbsp; فکر کردم کاغذ پيچش کرده که خار توي دستم نره که همکارم گفت گمونم يک چيزي روي کاغذ نوشته .&lt;BR&gt;کاغد مچاله شده رو باز کردم که توش (ظاهرا با عجله) نوشته بود سلام خانوم مي خواستم یک چیزی رو بهتون&amp;nbsp;بگم، من شما رو خيلي دوست دارم&amp;nbsp; هر وقت که شما لبخند ميزنيد انرژي ميگيرم و ...&amp;nbsp; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/10.gif&quot; width=18&gt;راستش خيلي تعجب کردم اصلا همچين تصوري ازين خانوم نداشتم و فکر هم نميکردم کلاسهامون همچين تاثيري داشته باشند بعد خنده ام گرفت و ياد نامه هاي بچه مدرسه اي ها براي معلم هاشون افتادم حتي نمي دونستم چطور بايد با اين قضيه برخورد کنم ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;ولي هر چي که بود اين نامه اثر قشنگي روي من گذاشت&amp;nbsp; &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot; width=18&gt;.فکر کردم دنيا خوب وقتهايي رو پيدا مي کنه براي نشون دادن معجزه هاي زندگيش به آدم هاي خسته .به آدمهايي که وقتي بيانيه پاستور رو مي خونند که &quot;من براي کشورم چه کرده ام؟&quot; ميگن: اي بابا ما که کاري نکرديم . و ياد پاستور افتادم که گفته بود اينقدر اين سوال رو از خودتون بپرسيد تا به اين جواب نشاط انگيز برسيد که من هم سهمي هر چند کوچک در اعتلاي کشورم داشته ام و ياد حرف همکارم افتادم که&amp;nbsp; وقتي روز قبل بيانيه رو برام خونده بود و جوابم رو شنيده بود گفته بود هيچ وقت کارتو دست کم نگير ... &lt;BR&gt;خلاصه تصميم گرفتم از خير درد دل کردن بگذرم و باور کنم که اگه زندگي داره يک خورده قلقلکم ميده فقط مي خواد ببينه سر حرفم هستم که :&quot;مي خوام قوي تر باشم&amp;nbsp;&quot; تازه هر وقت هم مي بينه دارم يک جورايي کم ميارم يک ناز شستي نشونم ميده&amp;nbsp; که: نبينم با اين همه اميدي که برات دارم با اين همه زيبايي که بهت هديه دادم باز گله و شکايت کني باز غمگين باشي. بین خودمون باشه (باور کنید این قسمت از حرفهاشو با گوشهای خودم شنیدم )&amp;nbsp; هر چقدر هم که&amp;nbsp;روزهات سخت بشن خودم هواتو دارم و تا وقتی امیدی توی قلبت هست نمیذارم بشکنی .حالا فکر کن ببين چرا سر راهت مشکل گذاشتم ولي با شادي با اميد ...&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Apr 2007 20:13:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=akharinbar&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>akharinbar</dc:creator>
<guid>http://akharinbar.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>در بهشت (اردیبهشت)</title>
<link>http://akharinbar.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;اين روزها دشت ها پر از شقايق و گلهاي وحشي اند باغچه ها رنگ و رويي پيدا کردند و همه جا عطر گل پيچيده،اقاقيا ،محمدي، آخه ارديبهشته ...&lt;BR&gt;اتاق ما اولين اتاق توي ادارمونه براي همين ما تقريبا کار اطلاعات رو هم انجام ميديم هر ارباب رجوعي که وارد اداره ميشه اول مياد تو اتاق ما و گاهي واقعا حوصلمون از اين اوضاع سر ميره . امروز داشتم به کارهام ميرسيدم که يک پيرزن روستايي وارد اتاق شد و طبق معمول اشتباه. سرمو بلند کردم که راهنماييش کنم ديدم از توي حياط اداره يک شاخه گل محمدي چيده و کنار روسريش روي موهاش نشونده همين موقع بود که يک نسيم مهربون از پنجره وارد شد و همه ورقه هامو به هم ريخت به فکرم رسيد زندگي اينقدرها که به نظر مياد جدي نيست ولي خيلي بيشتر از اين چيزي که به نظر مياد زيباست &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG id=img style=&quot;BORDER-RIGHT: black 1px solid; BORDER-TOP: black 1px solid; BORDER-LEFT: black 1px solid; BORDER-BOTTOM: black 1px solid&quot; alt=&quot;TinyPic image&quot; src=&quot;http://i19.tinypic.com/2zg50zd.jpg&quot; border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2007 13:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=akharinbar&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>akharinbar</dc:creator>
<guid>http://akharinbar.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک روز غیر معمولی !!! </title>
<link>http://akharinbar.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;نمي دونم چرا هزار نفر بهم ميگفتن حاضر بشو و برو بيرون . ساعت از شش بعد از ظهر گذشته بود و هوا تاريک شده بود کسي خونه نبود مي خواستم منتظر بمونم تا دسته جمعي بريم ولي فکر کردم زود ميرم و چند تا خريد کوچولو ميکنم و برميگردم تو راه برگشت يکي از دوستام بهم تلفن کرد يک احساسي داشتم انگار که کسي رفته تو نخم ولي زود فراموش کردم حرفهام که تموم شد گوشي رو گذاشتم تو کيفم و بعد مدتي وارد کوچه فرعي خودمون شدم وسط کوچه که رسيدم احساس کردم يک موتوري بهم نزديک ميشه دلم هري ريخت پايين بقيه ماجرا سريع اتفاق افتاد کيفم رو قاپ زد و رفت ... من خيلي ترسيدم تا بخودم اومدم ديدم کار از کار گذشته کسي توي کوچه نبود که ازش کمک بخوام گرچه يک جيغ زدم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp; فوري رفتم خونه و به 110 تلفن کردم ... &lt;BR&gt;شب خيلي بدي بود خيلي ترسيدم و چيزي يادم نبود که براي پليس تعريف کنم(اولين بار بود که مي رفتم کلانتري ) نه شماره اي از موتور نه مشخصات موتور يا سارق&amp;nbsp; در حاليکه هميشه فکر ميکردم اگه همچين اتفاقي بيفته اول توجه آدم به شماره ماشين يا موتور جلب ميشه ...&lt;BR&gt;در مورد نکات ايمني هم وقتي تو مشهد بوديم بيشتر مراقب بودم(مثلا کيف رو طرف ديوار حمل کنيم و از اين حرفها) ولي فکر نمي کردم تو شهر هاي کوچيک هم ازين خبرها باشه خوب اين شد يک تجربه اون هم از نوع بدش تا ببينيم چي پيش مياد و خدا چي ميخواد ...&lt;BR&gt;فکر کنم این اتفاقات هر چند وقت یکبار میفته که حواسمونو جمع کنیم حواس شما که جمع هست توصیه های ایمنی رو جدی بگیرید &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/11.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;پ.ن.1 این جریان مال حدود یک هفته پیش بود الان ماجرا رو فراموش کردم و حالمم خوبه برای شونصد هزار نفر هم تعریفش کردم شما آخرین نفرید &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;پ.ن. 2 من برای&amp;nbsp; دوست خوبم زایر بقیع نمی تونم کامنت بذارم&amp;nbsp;.&amp;nbsp;( نمی دونم چرا . مطالب ارسال نمیشن )ولی همه پستهای قشنگشون رو میخونم &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Apr 2007 19:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=akharinbar&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>akharinbar</dc:creator>
<guid>http://akharinbar.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک روز معمولی </title>
<link>http://akharinbar.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;ما هر روز صبح توي سرويس از خونه تا محل کار يک ريز حرف ميزنيم که اين باعث ميشه راننده سرويسمون که کارمند يک اداره ديگه است فقط از روي کنجکاوي و اينکه بفهمه تو اداره ما چي ميگذره يک کمي گوشهاشو تيز کنه البته اگه از توي سر و صداي ماشين (پيکان مدل حدودا 54 )که ما صداش ميکنيم رخش چيزي دستگيرش بشه به اين ترتيب امورات هممون ميگذره . ولي بعد از عيد ديگه حس و حال حرف زدن نيست آخه چند وقته که به دير خوابيدن ودير بيدار شدن عادت کرديم و وارد سرويس شدن همان و خوابيدن تا مقصد همان امروز همه تو خواب ناز بوديم که راننده طفلي هم جو گير شده بود و رفته بود تو چرت و نزديک بود همگي با يک غلت شاعرانه روي گل و گياه خوشگل کنار جاده همچين جان به جان آفرين تسليم کنيم ...&lt;BR&gt;اين روزها هوا اينجا آفتابي و بهاريه ولي يک خورده سرما سرماست. صبح که وارد اداره شديم لرزمون گرفت آخه مسوول بخاري ها( يک جور پست اداري!) فکر کرده بود هوا گرمه و بخاري ها رو روشن نکرده بود ما هم رفتيم تو حياط و لب حوض نشستيم تا آفتاب بگيريم و اتاقها گرم بشن . اين حوض وسط حياط ادارمون با چهار تا باغچه کوچيک احاطه شده . اسفند ماه ه اومدند و به باغچه ها رو&amp;nbsp; سر و سامون دادن و براي ارتقاء فرهنگ سبزي کاري بين مردم توشون سبزي کاشتن که هنوز حسابي سبز نشدن سر صبحي به سرمون زد علفهاي هرز رو وجين کنيم تا سبزي ها بهتر رشد کنند که پونه هاي کنار باغچه رو کشف کرديم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&amp;nbsp; جاتون خالي صبحونه نون و پنير و پونه خورديم به قول &lt;A href=&quot;http://rojah.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;روجا جون&lt;/A&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;دلخوشي هاي زندگي کم نيستند ...&lt;BR&gt;خلاصه که امروز روز پر کاري بود اول سال کلي کار ريخته سرمون و يک جورايي رسمون کشيده ميشه توي اين شلوغ بازار به فرمهاي آقاي غلامي کارمند يکي از ادارات زير مجموعمون بد جوري نياز داشتم خودمو کشتم بهم ماشين ندادند تا برم سر وقتش هر چي هم تماس گرفتم تلفنشون قطع بود ،يکي از همکارها نميدونم از چه مجرايي با آقاي غلامي تماس گرفته بود و فرمهاي خودش رو خواسته بود (به منم چيزي نگفته بود نامرد) آخر وقت که آقاي غلامي اومد به جاي فرمهاي همکارم اشتباهي فرمهاي منو آورده بود &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt;&lt;BR&gt;روز پنجشنبه و اين همه کار و درد سر (که نميشه همشو بنويسم وگرنه ميذاريد ميريد) بنابراين ساعت 12 به اين نتيجه رسيديم که خيلي کار کرديم و بخودمون حق داديم که جيم بشيم ولي از بد روزگار رييس محترم مچمون رو گرفتند ما هم در حالي داشتيم پاس مينوشتيم با زبون بي زبوني گفتيم حالا پاسو کي داده کي گرفته رييس محترم هم با زبون بي زبوني گفتند خوب حالا منم يک در ميون رد ميکنم ديگه&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/03.gif&quot; width=18&gt; &lt;BR&gt;دلم ميخواست اتفاقات بعد از ظهر رو هم بنويسم ولي مثل اينکه زيادي حرف زدم پس عيدتون مبارک باشه و عيدي گرفتن يادتون نره (فردا يکي از چهار روز پر فضيلت براي روزه گرفتنه اگه تونستيد التماس دعا )&lt;BR&gt;زير نويس تبليغاتي : وبلاگ &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://cowboy1.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;هم نفس&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt;&amp;nbsp;بگي نگي تازه کارشو شروع کرده وقت کردين يک سري بزنين&amp;nbsp;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;IMG alt=entezar hspace=100 src=&quot;http://i12.tinypic.com/433z5sg.jpg&quot; align=bottom vspace=100 border=0&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Apr 2007 18:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=akharinbar&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>akharinbar</dc:creator>
<guid>http://akharinbar.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آغازی دیگر </title>
<link>http://akharinbar.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;سایه حق&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;سلام عشق&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;سعادت روح &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;سلامت تن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;سر مستی بهار &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;سکوت دعا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;سرور جاودانی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;هفت سین خانه دلتان باد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=4&gt;سال نو مبارک&amp;nbsp;ایامتان سبز &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=100 src=&quot;http://i10.tinypic.com/2h7qxio.jpg&quot; align=middle vspace=100 border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Mar 2007 06:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=akharinbar&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>akharinbar</dc:creator>
<guid>http://akharinbar.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
